می خوام یه خبری رو بدم...با اینکه تو مدتی که اینجا بودم خیلی برام خوب بوده...
ولی می خوام مستقل بشم و اینجا رو با تمام خاطرات خوب و بدش بذارم کنار...
نه اینکه برم و دیگه نیام...ولی می خوام واسه خودم بنویسم...تو این چند سال که
این جا بودم خیلی ها بهم لطف داشتن از همشون ممنونم و تو منزل جدید چشم
براه قدم های سبزشون هم هستم...
ضمنا طی یک حرکت انتهاری تعداد ۷۶ پست این وبلاگ حذف گردید...
منتظر حضور گرمتون با نظر های سازنده هستم
کوچیک همتون م.ق.ف
این کامنتی هست که مانی در وبلاگ یکی از دوستان گذاشته بود:
امدن....رفتن....... همه از سرعادت...
دلتنگی ها یکی دوتا نیست....من اینجام و فکرم....
در هزار توی چرخه بی چرخه زندگی چرخ می خورد...
جسمم در قفس طلایی تنم اسیره....که حتی درب باز این قفس هم نتوانست
شوق پرواز را در من افسرده روح ....گمگشته راه...زنده کند....
و این منم....نه آن مانی تنها....نه داداش کوچیکه....نه بنده ای گناهکار....
این منم کوچک زخمی در کنار بزرگ رودی پر تلاطم که در گیر گرداب زندگی شدم...
(قمیشی)
ادم وقتی دلش واسه گذشته ها تنگ می شه...واسه آدم ها تنگ می شه...واسه
رفیقاش تنگ میشه....اونجایی که بغض گلوتو می گیره...دلت داره از غصه می ترکه...
اون موقع دلم می خواد راحت باشم....
می خوام فریاد بزنم....می خوام گریه کنم....ولی حیف که خجالت می کشم...
کاش قدر هم رو بدونیم که اگه یه روزی رسید که نبودیم... پشیمون نشیم...
خدا................دلم تنگه.........
گرچه ميداني ولي ميگويمت اينکه تنهايي، ندارد افتخار
راه، دشوار است و من، ميترسم از آنکه در راهت نمانم پايدار
من نميگويم که دستم را بگير يا بيا بر زخم پا مرهم گذار
لااقل زحمت بکش ديگرنکن جاده را با شيطنت پر سنگ و خار
من نميآيم دگر با التماس يا نميگريم برايت زار و زار
هرچه ميخواهي بگو اما بدان من نميخواهم تو را با ننگ و عار
چرخ گردون ميرود، ما زنده ايم تا قيامت هم اگر نايد بهار
روز آخر هم شکايت چون برم هيچ توجيهي نميآيد به کار
شعر از مانی:
عقده شده توی گلوم نگفته های لعنتی
سر اومده صبر دلم مثل یه بمب ساعتی
صدای انفجار دل بغض زمینو می شکنه
خوب می دونم که مرگ من اخر عاشق شدنه
من قصه شکستنو خوندم تو گوش اسمون
صدای گریه هاش گذشت از اون ور مرز جنون
اشکامو هدیه میکنم به هرکی "رویای" منه
تو شهر اشوب دلش کوچه به کوچه ماتمه
دلم می خواد صدای من گوش فلک رو کر کنه
رفیق نا رفیقمو از اونجا در به در کنه
دلم می خواد تا نمک سفره ببنده راهشو
برق چشام شعله بشه بسوزونه نگاهشو
اه دلم کی میگیره دامنشو؟نمی دونم
اما فقط به این امید ترانه هامو می خونم
عقده شده توی گلوم ترانه های راستکی
خسته شدم از این همه دروغ و حرف الکی
اه ای خدا منو ببر...امانتی رو پس بگیر
برای جسم بی جونم...(۲) متر جا رو حتما بگیر!!
سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت...
ساکت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند : خوب
بعد؟ ادامه بده . و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت. رفت و دلم شکست...غم رو
دلم نشست...رفت شاديم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من مي خندم
و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است...کارم از گريه گذشته است به آن
مي خندم ...خنده ای تلخ تر گریه های سوزناک تو...که هنوز یاد مرا می ازارد در کچه
پس کوچه های خاطرات بت تو بودن...بدرود عشق اولین و اخرین من...بدرود....دیدار
به قیامت شب یلدا...دیدار به قیامت رویای شب هام...
(متن نوشته شده از دوست عزیزم...مانی)
چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد
و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و
به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي ، حس کني هنوزم دوسش داری
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش
همه وجودت له شده....
چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني
اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي
چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه
اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني
و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب
بگي : گل من باغچه نو مبارک
یادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که
نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم : اگه بارون نبود چي ؟
گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ...
گفتم : يه خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام
نزار . گفتي : به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون
نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندي![]()
(( نوشته از مانی...))
اي خدا آه اي خدا از توي آسمونا
گوش بده به درد من كه مي خوام حرف بزنم
واسه يك روزم شده سكوتمرو بشكنم
اي خدا خودت بگو واسه چي ساختي منو
توي اين زندون تنگ چرا انداختي منو
چرا هرجا كه ميرم در به روم وا نميشه
چرا هر جا دل ميره ميشكنه مثل شيشه
اي خدا حرفي بزن اگه گوشت با منه
اين چيه كه داره قلب منو آتيش ميزنه
اگر اشك بودم مانند باران عشق به خاك پايت مي افتادم
اگر گلي بودم شاخه تقديم وجودت مي شدم
اگر عشق بودم مانند آهنگ دوست داشتني زندگي برايت مي نواختم
اگر خورشيد بودم فقط براي تو مي تابيدم
اگر سنگ بودم فقط با آهنگ صداي تو آب ميشدم
اگر خدا بودم فقط تو را مي آفريدم
و حال كه بنده ام
فقط تو را ميپرستم .
(گوشه ای ازوصیت نامه مانی عزیز..روحش شاد)
ما ناشادترين مردمان جهانيم. شادي به مفهوم واقعي آن يعني شادي روحي و باطني در زندگي ما تهي از معنا است. نه آن شاديهاي سطحي و گذرا كه جز تسكيني مقطعي نيست، بلكه شادي واقعي و پايدار كه در آن لذت روح و جان باشد و آدمها را سرشار از مهر به يكديگر و انرژي كند.
ما ناشادترين مردمان جهانيم. در سرزمين مولانا و حافظ و سعدي و خيام هستيم كه لُب كلامشان رسيدن به شادي و شادكامي است. ما در سرزميني هستيم كه پيام حكيمان و عرفايش نه سوگ و عزا كه شادي در وصل معشوق است. اما دريغ كه شعرها اين روزها به كار تفأل و استخاره ميآيند يا عروسكبازي و نه وصال معشوق!
ما ناشادترين مردمان جهانيم. در عزاي مردگانمان صيحه ميزنيم، ضجه ميكنيم، جيغ ميكشيم، بر سر ميزنيم، شيون ميكنيم، سوگواري ميكنيم، به عزا مينشينيم و انبوه مراسم مردهپرستي و مردهبازي داريم اما مذاهب ما ميگويند پيش خدا ميرويم كه سراسر مهر و آرامش است و عجبا اين ريا! و عجبا كه مرگ در چنين جامعهاي چقدر دشوار و جانكاه است.
ما ناشادترين مردمان جهانيم. گورستانهايمان تيره و تاريك و هراسآور در هجوم رنگهاي تيره و خاكستري است. به مرگ و معاد معتقديم ولي با اعتقادات متناقض، سر خدا كلاه ميگذاريم و از مرگ آنقدر چهرهي هراسآور و منفوري ساختهايم كه انگار هيچ گاه گذار پوستمان به دباغخانهي مرگ نخواهد افتاد.
ما ناشادترين مردمان جهانيم. شهرهايمان، لباسهايمان، همه چيزمان را تيره و تار كردهايم. ما ملت «رنگمرده»اي هستيم. رنگ پيش ما مرده است. حتي رنگ را از لباسهاي محليمان كه مظهر انس انسان با طبيعت است گرفتهايم. ما سبز نيستيم. حتي زرد هم نيستيم. حتي سياه هم نيسيتم. هيچيم هيچ! ما دچار هيچرنگي شدهايم چون هيچ رنگي شادمان نميكند. از هيچ رنگي لذت نميبريم.
ما ناشادترين مردمان جهانيم چون غم نان، حتي دانايان را گرفتار خود كرده و اول و آخر كلام بيشتر ما رنج اقتصادي است. بيشتر مردم آنچنان هراس آينده دارند كه فرصت تفكر دربارهي چرايي زندگي خود را ندارند!
ما ناشادترين مردمان جهانيم. اقويا مثل تمام طول تاريخ به ضعفا زور ميگويند. دولتيان در حال آزار ملتيان براي حفظ اين چند روزه مقام دنياي خود هستند و ملتيان در حال خوردن همديگر! خودمان دست به دست هم داده و زندگي را به كام يكديگر تلخ كردهايم. و به راستي در اين گرگساري كه خاك وطن مينامندش، حاصلش جز اندوه چيست؟
ما ناشادترين مردمان جهانيم. شادي از جامعهي ما گرفته شده است. شادي را در ذهن يكايكمان كشتهاند. جوانان به الكل و مخدر پناه ميبرند و پنهان باده ميخورند كه تعزير نشوند. شادي راستين از آنان گرفته شده است. همه در حال گريز از خود و فراموشي هستند.
ما ناشادترين مردمان جهانيم. هر چه داشته باشيم باز هم ناشاديم. ميليونها نفر در جهان در فقر اما شاد زندگي ميكنند. ميليونها هندو با تنها لباسي براي بيشتر عمرشان زندگي ميكنند اما شاد ميميرند. ولي ما بسيار دنيادوست تنگچشم داريم كه تا خاك گور چشمشان را پر نسازد، در حرص و جوش و ولع و طمع هستند و دنيا را جز براي خودشان نميخواهند.
ما ناشادترين مردمان جهانيم. اكثر ما در ديپرشن و افسردگي به سرميبرند. بيشتر ما بيماريم. افسردهايم. خودآزار و ديگرآزاريم. لجوج و كينهتوز و حسود و لبريز از بخليم. سرشار از كينه و نفرت و رشك و بدبيني و تهمت و بهتان و افترا نسبت به ديگران هستيم. متملق و چاپلوس و دروغگو و سطحينگر و خودخواه هستيم. بيشتر ما همان ايراني مفلوك دوران قاجار هستيم كه خرت و پرتهاي مدرن به خودمان اضافه كردهايم. امروزي شدهايم اما ديروزي هستيم. چگونه ميتوان براي ما، ما ناشادترين مردم جهان، شادي را با معناي واقعي و پايدار تعريف كرد؟
و اینک من نیز در این میان گمگشته ام....گمگشته ام
...همین امشب...
همین امشب که قلبم داغدار اشت....
به دنبال نگاهت گشت و چون پیدا نکردش بی قرار است....
برایت نامه خواهم زد......
به یادت اشک خواهم ریخت....
همین حالا....
در این تنهایی غمگین مرد افکن...
به یاد خاطرات روشن دیروز....
چه می خواندم برایت قصه قلبم بسی جانسوزو جان افروز...
تو می گفتی که قلبم کوه درد است....
ولی دیدم که چشمانت در ان شب بسی بی درد و سرد است...
برایت باز خواهم خواند.....
ولی بی تو ،بدون لمس دستانت، بدون خنده هایت، بدون لحظه ای با تو، بدون قصه ای از تو....
بدان باز من خواهم خواند......
ولی با تو،به همراه تمام لحظه هایم که یادت با من است...
و می نگارد به سطر دفتر قلبم نوایی..
که غربت در تمام لحظه هایش هست...
به دنبال تو خواهم رفت...
به همراه سرابی که کشاندم به صحرایی،کویری بی ترنم...
که انجا خواب باران هم حرام است...
در این جاده اگر مردم....
مرا روزی فقط یک روز....
کنار لانه مرغان دریایی...
که دریا را برای اسمانش دوست می دارند...
که از دریا جدا و با نوایش...
سرود عشق می خوانند...
بخوابانید....
که شاید دوری ام از تو...
مثال دوری مرغان دریایی...
ز دریای بزرگ قلب((تـــــــــــــــــــــــــــــو))باشد
دوستای گلم،عزیز های دلم،خیلی سپاسگذارم از اینکه به هر طزیقی...میل..کامنت...اس ام اس..مرحم
قلب شکسته ام بودین.راستش چون قهرمان داستان من رفت نمی خواستم داستان رو ادامه بدم...
ولی خوب دیشب خوابشو دیدم...از دستم ناراحت بود...از اینکه با خودم ،با زندگی،و....قهر کردم شاکی
بود....گفت اگه دوستش دارم یادشو تو عزیز ترین نقطه بدنم(قلبم)زنده نگه دارم....نه اینکه......
و حالا اگه خدا بخواد و با کمک شما عزیزانم می خوام دوباره شروع کنم....
یا علی..................
((( ...انا لله و انا علیه راجعون...)))
سلام.....
اینقدر دلم پره که نگو.....
دیروز یه اتفاق بد برام افتاد...خیلی بد......![]()
نمی خوام چونه درازی کنم و سرتون رو درد بیارم....ولی یه کوچو لو بهش اشاره
اشاره می کنم.قهرمان داستان من...رویا...دیگه نیست....نمی دونم....شاید ادامه
ندم....فعلا که خبلی خرابم...خراب....خراب.دیروز داشتم یکی از دوستامو نصیحت
می کردم که بابا خودکشی زشته.عیبه.گناهه ولی حالا خودم دارم بهش فکر می
کنم...خیلی خرم نه؟؟دلم می خواد برم یه جایی که هیچ کی نباشه...من باشم و
عکسش و خا طره اش...دو تایی با هم جشن بگیریم....بگیم..بخندیم...گریه کنیم
وداع تو اوج خیلی سخته....اوج خواستن...پرستیدن...مهربانی....
رویای من که رفت...قهرمان داستان من هم رفت...دوست صمیمی من هم رفت...
پشت و پناه و امید من هم رفت....در اخر یه شعر رو از ابی(که خیلی دوست داشت)
تقدیم می کنم بهش...باید فکر کنم....باید تنها باشم....نمی دونم چی کار کنم...
*قلب تو قلب پرنده....پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن ....
ای پرنده پر بگیر...*
رویای من پر گرفت و رفت.....چرا منو با خود نبرد نمی دونم....واقها نمی دونم.....
مادرم......هستی ام......زندگی ام.......امیدم......پناهم
سالهاست که از تو به جز تکه سنگی در گوشه بهشت زهرا و چند قطعه عکس قدیمی که مرا در اغوش تو نشان می دهد و کمدی خالی از لباس چیزی به یادگار نمانده است.سالهاست که جای خالی تو را با تمام وجود حس می کنم.سالهاست و شاید قرن هاست دست پر از محبت تو را بر سرم حس نکرده ام.....ان تکه سنگ.....سنگ صبورم و همه چیز من است می گویند که جسم تو در انجاست ولی روحت کجاست؟؟؟؟اگر حتی اسم تو فقط اسم تو بالای سرم بود دیگران جرات می کردن با من اینگونه رفتار کنند؟اخر چرا مادر.....اخر چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ترک زندگی در عنفوان جوانی سخت است و سخت تر از ان ترک دختری کوچک که هنوز...که هنوز نمی دانست چرا باید مادر او به پیش خدا سفر کند......چرا؟؟؟؟؟؟کودک بودم...کوچک ونادان ولی غم نبودت را به خوبی حس می کردم.غصه دوری تو پریشانم کرده بود...در خواب نام تو را فریاد می زدم......برای خدا نامه نوشتم که مادرم را به من پس بده.....ولی هیچ وقت جواب نامه ام نیامد....توهم نیامدی....هر گاه دختری را میبینم که دست در دست مادرش دارد..می خواهم فریاد بزنم خدا مگر من از او چه کمتر دارم؟؟؟؟؟؟ولی فکر اینکه مادرم در بهشت و پیش خداست ارومم می کنه.
سنگ صبور همه مادر است......مادر انتهای لطف خدا به انسان است....... مادرم...کجایی؟؟؟؟؟؟دست های سردم نیازمند گرمای وجود توست....ایا می بینی که با جگر گوشه ات چه می کنند؟؟؟ایا می بینی و هیچ نمی گویی؟؟؟؟چرا ؟؟؟؟تا کی سنگ قبرت را با اشک دیده بشورم...تا کی سردی سنگ قبرت را به جای اغوش گرم تو بر تنم حس کنم؟تا کی به انتظار بشینم تا وعده ملاقات برسد و بر سر قبرت...ارامگاه ابدیت دلم را از عقده ها خالی کنم و قفل از قلبم و زبانم بردارم؟؟؟؟من دیگر طاقت ندارم.....به خدا وندی خدا دیگر نمی توانم... به که باید این را بگویم؟؟؟
مادرم...پدرکه نمیدانست هیچ کسی نمی تواند جای خالی تو را برایم پر کند "خاله" را برایم به مادری اورد.او بوی تن تو را می دهد.هر وقت که در او می نگرم انگار تورا میبینم و داغ دلم تازه می شود.برایم سخت است اورا مادر صدا کنم ولی چاره ای نیست پدر ناراحت می شود.......تو بگو چه کنم؟اخر طاقت ناراحتی او را هم ندارم
از داداش محمد برات بگم.....مدتی است که سرش گرم شده.....نمی دونم بهت گفته یا نه ولی نامزد کرده.....ولی هنوز غیرتش را یرای من سرکوفت می کند.....اگر تو هم بودی این کارو می کرد؟؟؟؟؟نمی دانم چرا برای زنش از این کارها نمی کند......شاید چون زنش مادر دارد کاری به او ندارد..........
مادر امان از حرف مردم....امان از ترحم مردم.......به سختی زیر ذره بینم.....دارم خفه میشم....خسته شدم....هرکسی که می رسد و می فهمد که مادر ندارم سعی می کند با ترحمی ابلهانه دستی بر سرم بکشد تا من جای خالی تو را حس نکنم ولی مگر می شود؟؟؟؟؟اگر توهم بودی سرنوشت من اینچنین بود؟؟؟؟؟؟وقتی تو رفتی با اینکه کوچک بودم ولی فهمیدم که پدر ۱۰۰ سال پیرتر شد....و موهای سرش به سفیدی برف شدو شب ها حس سنگین مسولیت بچه یتیم نمی گذاشت که به خواب رود....او هم جای خالی تو را حس می کردولی خاله توانست جای خالی تو را برای او .....و در خیالش برای من پر کند و داداش محمد که دیگر با وجود زنش تورا یاد نمی کند...تمام فکرش به اوست.......
می گو یند که بهشت زیر پای مادران است....چند روزی است که از دلتنگی هایم برای مانی می گویم.راست یا دروغ اظهار همدردی می کند..می خواهد تو را ببیند؟؟؟؟؟می گوید با تو حرف دارد چه حرفی؟نمی دانم....شاید او می خواهد همین چیزی هم که از تو برایم باقی مانده است بگیرد؟؟؟ولی من نمی گذارم....به سختی او را پس میزنم....صدای خرد شدن قلبش را می شنوم ولی صدای قلب مرا چه کسی می شنود؟مانی؟نمی دانم؟واقعا گیج شده ام....سر در گم ....نا امید......تنها هستم
حس بدی دارم....دلتنگم...کسی که باید.....باید که نه......کسی که فکر می کردم دوستم دارد و من عاشقانه می پرستیدمش مرا با بی رحمی پس زد..نمی دانم چرا؟؟؟؟؟شاید با او خوب نبودم و شاید هم همان حرف مردم؟؟؟؟؟ایا کسی که مادر ندارد باید از همه چیز بگذرد؟؟؟؟دلم برات سخت تنگ است اشک هایم فرصت جاری شدن می خواهد....مانی می گوید که اغوش گرمش میزبانم خواهد بود ولی می ترسم او هم مرا پس بزند و گرمای اغوشش سرابی بیش نباشد
اغوشی می خواهم که در ان فرو روم و بگریم و اسوده در انجا به خوابی عمیق بروم
دستی می خواهم که مرا در اغوش بگیرد...نوازشم کند.....و اشک از گونه هایم پاک کند
قلبی می خواهم که مرا بفهمد و ماننددیگران با برخورد نکند و سر کوفت بی مادری بر من نزند
ای مادر تو که بهترینی...خوب ترینی....کمکم کن
مانی منتظرم است...می ترسم....به خدا می ترسم.....تا اینجا هم خیلی جلو رفتم
مادرم.......عزیزم.......مهربانم...
فردا به دیدارت می ایم با دسته ای از شاخه های گل یاس و یه شیشه گلاب و یک دنیا حرف نگفته
شاید تنها بیایم و شاید هم او مرا همراهی کند....منتظرم باش ما می اییم......
"ای شکسته...تو شکستی ....مویه کردی....غصه خوردی....از ته دل گریه کردی......
من باهاتم...خاک پاتم...چون پرنده در هواتم...من رفیق گریه هاتم......
عشق در تو...شعر در تو...بی تو من جایی ندارم...بی تو فردایی ندارم....
من باهاتم....مثل بارون تو چشاتم...مثل غصه تو صداتم....چون پرنده در هواتم...."
"مرجان"
بد زمانه ای است ای نازنین.......
همه چیز ماشینی شده......حرف ها احساسات زندگی و حتی مردن.....
خواجه ای ندا در داد که دریغا ......فلانی مرد.....گفتم برای بازماند گانش اس ام اس تسلیت می فرستم.......
اندکی بعد احوالاتم به هم می ریزد....نانگهان فرو میریزم......مثل اوار خبری بر سرم خراب می شود....
سوال های بی شمار....روحم اشفته و ملول.....(غمگینم....نا امید....تنها)تنها تر از تنها مثل تک درختی در بیابان
شاید ان درخت دلسوزی داشته باشد....ولی من چه؟؟؟؟؟شاید که نه......حتما ان درخت دلسوزی دارد
می دانم که ان درخت اسیرزندگی ماشینی نشده است اخر بیابان را چه به اینترنت و اس ام اس.........
انجا حتی دلتنگی ها .....وابستگی ها......و گریه ها هم فرق دارد
گفتم وابستگی..........اری وابستگی.......وابستگی........وابستگی و باز هم وابستگی......
.......واو الف ب س ت گ ی.......
هفت حرف هفت زندگی هفت امیدواری .......۷ عددی مقدس .......هفت سین .....هفت برادر.....هفت یاسین
پس چرا می ترسیم؟؟؟؟؟؟؟مگر وابستگی چه دارد که مثل دیوی ترسناک از ان گریزانیم؟؟؟؟؟؟
تا می گویم چرا می روی؟؟؟؟؟؟می گوید می ترسم وابسته شوم.....می ترسم.......اخر ترس از چه؟برای چه؟؟؟؟؟
( یا مــــــــــــــــــــــرگــــــــــــــــــــ یا زندگــــــــــــــــــــــــــی )
مگر غیر از این است؟؟؟؟؟؟ما به دنیا امده ایم که ........زندگی کنیم غم بخوریم ناراحت شویم وابسته شویم عاشق شویم
و در پایان داستان : ................بمیریم............
مرگ را گریزی نیست چرا غم می خوری از بهر مردن مگر انها که غم خوردن نمردن؟؟؟/
مرگ با عزت به از زندگی با ذلت...... من مرگ را بی تو بودن می دانم.....مرگ را عاشق نبودن می دانم....
مرگ را ترسو بودن می دانم..........ترس .......چه واژه غریبی.........
کلمه ای که همه از ان می گریزند ولی افسوس و صد افسوس که مرگ را گریزی نیست..........
پس ای نازنین ای بهترین ای خوبترین ای رویایی ترین ..........!!!!!!!!!!!!!!
بیا ترس را کنار بگذاریم و در صندوقچه دل زندانی اش کنیم و دوستی را از بند بگشاییم
و اغوش محبت باز کنیم که ۲ روز زندگی ارزش بیشتری دارد.............
می توانم در اغوش گرم تنم میزبان گرمای وجودت باشم پس مرا چشم انتظار نذار ..........
ساعت ۳ بامداد پنجشنبه صبح ...........
رگبار باران خیسم خیس عرق انگار کابوس دیده ام...جای تعجب است .....توی این سرما و عرق کردن.....
ضربان قلب بیمارم را در دهانم حس می کنم......صدای ضربه های قطره های اب که از کانال کولر به گوش می رسد
مرا می ترساند و اعصابم را تحریک می کند اخر من تنها زندگی می کنم...فکر دختری یا بهتر بگویم شاهزاده ای......
خواب را از چشمان مستم ربوده است....انگار که ساعت هم سر ناسازگاری دارد
هنوز ساعت سه است و من توی رختخوابم بیدارم و غلت می زنم
کلمات توی ذهنم منفجر می شود حس بلند شدن نیست چراغ قوه موبایلم رو روشن می کنم تا در پناه نور ان بنویسم
همه جا تاریک است صدای دیوار هم در امده...........من هنوز همون جا هستم.....همچنان باران می بارد
نیاز...نیاز....نیاز......جای خالی چیزی توی لوازم روی میز محسوس است چه چیزی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گیلاس...مشروب.....ماست...چیپس...تاریکی.....اه یادم امد........سیگار.......سیگارم نیست
از فکر کردن به ان نعشه می شوم......دکترم گفته به خا طر قلبم نباید لب به سیگار بزنم...ولی مگر می شود؟؟؟؟؟؟
هنوز ساعت سه است و باران می بارد
الان او چه می کند؟بیدار است؟ایا او هم خوابش نمی برد؟مثل موش کور توی تاریکی چهار دست و پا مثل....مثل......
نمی دانم مثل گوسفند به دنبال کبریتم می گردم اخر موبایلم هم شارژ ندارد..امان از این تکنو لوژی...صدایی می اید....
اس ام اس است...از طرف کیان...دوستم......مشترک گرامی این اس ام اس فقط جهت بیداری شما از خواب ارسال شده
است لطفا لبخند زده و سعی کنید بخوابید...جالب است او هم می داند که من بیدارم...........و خوابم نمی برد
ولی ولی ایا رویای من می داند که فکر او نمی گذارد که من به خواب بروم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شب برای همه زمان ارامش و اسایش است و برای من................بگذریم
باز هم رویا رویا.......به راستی قشنگ است هنوز نمیدانم کیست؟؟؟اسم واقعیش چیست؟؟؟؟؟؟
رویا.......مهسا....سارا.......عسل ....هنوز از مستی شراب گیجم
شاید اسمش را به من دروغ گفته باشد ولی احساسش چه؟؟؟؟؟حرف هایش....انها هم دروغ است؟؟؟؟؟؟نه نه نه
سیگار دیگری اتش می زنم...دور تا دور جا سیگاری پر از خاکستر سیگار است...همه جا هست جز در جا سیگاری...
در جایی که باید باشد نیست مثل زندگی همه ما ها ......اگر دروغ می گویم بگو...........
وای وای وای من که به خودم قول داده بودم توی خونه سیگار نکشم.....ولی خوب هوا هم با من نمی سازد
اخر الان وقت باران است؟؟؟؟؟؟شدت باران به حدی هستکه ترجیح می دهم قولم را .....مردانگی ام را زیر پا بگزارم
همیشه که نباید راست گفت......می توان خیلی چیز ها را زیر پا گذاشت...دستم خسته شده....
خیلی عادت به نوشتن ندارد...البته قبلا چرا ...ولی الان مدت هاست که توی ترک است...
اخر دستم هم قولش را زیر پا گذاشته...گفته بود دیگر نمی نویسدولی.......
ساعت سه است همچنان باران می بارد و من توی رخت خوابم بیدارم........گیلاسی مشروب برای خودم میریزم.....
در پشت چشمانم چیزی سر و صدا می کند.....کنجکاو در را می گشایم و با سیلی از اشک به استقبال باران می روم...
لعنت به این زندگی .......لعنت به این شانس......دستمال کاغذی هم خود را از من پنهان می کند........
اشک هایم بی مهابا به بیرون میریزند......قدر فرصت را خوب می دانند.....شاید اکنون اخرین وقت رهایی باشد...
ای کاش الان پتروس فداکار اینجا بود..........چرا؟؟؟؟؟؟؟؟برای اینکه انگشت نحیفش را در چشمانم فرو کند و جلوی خرد
شدن غرورم را با فداکاری بگیرد.......کاری که اکنون من از انجامش نا توانم .......افسانه ها هم بعضی مواقع خوبن....
پیک دیگری مشروب......کام دیگری سیگار..........یاد دیگری از او.........هنوز به یادشم...از من عجیب است چنین کاری...
ساعت هفت صبح است همان عدد مقدس به یادش که داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بر روی کا غذ هایم خوابم برده است...کی؟؟؟نمی دانم؟؟؟؟شیشه مشروب تموم شده و پا کت سیگار هم خالی است
تمام نوشته های دیشبم در سیل اشک جاری شده از چشمانم خیس خورده اند.....مثل خمیر نان شده اند
کلمات در استخر کاغذ و در میان اب شناورند.....انها به یکدیگر پیوستند......انها به خدایشان رسیدند......
ایا من هم به او می رسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ما همه از اوییم و به سوی او باز می گردیم
از انهمه نوشته فقط کلمه "رویا" قابل خواندن است......جالب است......این بار سرنوشت با من یار بود
الباقی تسلیم سرنوشت شده اندو این رویاست که در خاطر من ...در کنار من.....و در نوشته هایم جاودانه است
امروز باید به او زنگ بزنم.......حرف هایم بسیار است و وقت بسیار اندک..ای کاش مرگ مرا فرصت دهد.....
این بار سرنوشت مرا دوست داشت ساعت شروع به کار کرده.... باران بند امده........افتاب طلوع کرده.....
مانی.......هفت و سی دقیقه صبح......۲۷/۱۱/۱۳۸۴
"تو اگر باز ایی..............."![]()
ای شرقی دیوانه من
تو اگر باز ایی به سفر می برمت
سفر شهر تنم.....شهر جنون
مزرعه سادگی و پاکی و نور
"تو اگر باز ایی"
به تو خواهم پیوست
به تو دل خواهم بست
به تو ای....شرقی دیوانه من
تو اگر می گویی:
زندگی یک لحظه است
و همه عشق و جنون....افسانه است
می توانی...به همان یک لحظه
شعر اندوه مرا از چشمم در یابی
"تو اگر باز ایی"
همه گلهای تنم می شکفد
و تو خواهی دید
که گل سرخ لبان من.....از بوسه تو
رنگ طراوت می گیرد هر روز
تو اگر باز ایی.......منتظرم![]()
"مانی"